تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( دکتر طاهره صفارزاده)
پیچک ( دکتر طاهره صفارزاده)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گردشگران جهانی‌

 

 

 

در عصر ما
طوفان و سيل‌
در تابستان‌
آتش‌فشان‌
در زمستان‌
و زلزله‌
در تمام فصول‌
گردشگران جهاني هستند
بي پاسپورت و بليط
به هر ديار غريبه‌
سر زده‌
پا مي‌نهند
آنها
از اشتياق موزه به دورند
در فكر هديه و سوغات نيستند
سوداي عكس و فيلم در سرشان نيست‌
اين گردشگران‌
نذيرهاي زمانند
با بانگ ظاهر
هشدار مي‌دهند
پروايي از "شنود" ندارند
طوفان و باد
بنياد خانه‌ها را برهم زده است‌
پرونده‌اي‌
از اين گروه تخريب‌
در دستگاه قضايي
منتظر حكم نيست‌
در فن رشوه و رانت‌
وارد نمي‌شوند
آنها نوادگان قهر زمان هستند
اجدادشان‌
طوفان نوح‌
ابر آتشبار
باد صرصر
سايه‌ي آتش‌خيز
صاعقه‌
صاعقه‌
صاعقه‌
تاريخ‌هاي كفر و ستم را
ممهور كرده‌اند1
ستم‌زده‌ها هم‌
در خيمه‌گاه امان نيستند
آتش كه مي‌رسد
خشك و تر
همه را با هم مي‌سوزاند
گردشگران‌
سواركارهاي شتابند
در طَي‌ّ ارض‌
بر سرعت سليمان‌
پيشي گرفته‌اند
سقوط هم از عوامل آنهاست‌
سقوط بهمن‌
سقوط طيّاره‌
سقوط انسان‌
سقوط ارزش‌ها
و آخرين زمان‌
عصر فتنه‌
عصر رواج تقلّب‌
عصر دروغ و تبهكاري‌
عصر قساوت انسان‌
عصر حكومت اَمّاره است‌
همو كه‌
آزاد آفريده‌شدگان را
در كارخانه‌ي فرمانش‌
به بردگان سلطه‌ي ناحق‌
تبديل مي‌كند



گردشگران همه جمعند
در صنعت ستمكاري‌
بمب و موشك هم‌
با جلوه‌هاي تجاري‌
به كار گردش‌
به كار آدمخواري مشغولند
جايي براي زندگي امن‌
زندگي صادقانه نيست‌
در عصر آخرين‌
جسم نيمه‌جان زمين‌
در انتظار روح زمان است‌
زمستان 82

 

طاهره صفار زاده
_________________
1- كيفرهاي ذكر شده در قرآن‌

برچسب ها : ,

موضوع : گردشگران جهانی‌, | بازديد : 373

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پيامی برای پاپ‌

 

 


نيروي ضد معنا
ماديگراي تجاوزگر
اَمّاره نام دارد
اَمّاره‌1
از عوامل جهل است‌
آز و خشونت و خودخواهي‌
بدخواهي و ستم را
در پيشگاه تابناك خرد
به حركت نامعقول‌
به جنگ و تباهي واميدارد
q
مشت گره‌شده‌
تير و كمان‌
نيزه و چاقو
در عهدهاي نخستين‌
ابزار حمله‌
يا دستيار دفاع يك‌تنه بودند
مسيح عليه‌السلام‌
حتي ضربه يك سيلي را
نشان ناداني مي‌دانست‌
و دست سيلي‌زننده را
به تكرار ضربه‌
به سوي پشيماني‌
فرامي‌خواند
خداي صاحب بينائي‌
عشق مسيح را به نور خرد
چون وسيع ديد
بشارت ظهور احمد2
آن برترين نماد خرد را
نصيب او فرمود
q
اَمّاره
در اطاعت از جهل‌
ناراضي از ظريفكاري تير و تفنگ‌
دنبال كشف مرگبار اُپِنهايمِر
و پيروانش‌
ميل به كشتار جمع كرد
حريصهاي جهاني‌
مسحور وسوسه‌ي استعمار
با عزم نسل‌كُشي‌
خشونت بي‌حدّ و مرز را
خواهان شدند
آنان‌
پيگيرانه‌
در صنعت سخيف بمب و موشك
چندان كوشيدند
كه كار كشتن ميليونها انسان‌
امروز ساده‌تر از
رفتار پشه‌كُشها
با پشه‌ها شده است‌
q
در عصر ما
لَوّامه3‌
يا وجدان‌
در جمع بيشمار اَمّاره‌
از كار پند و نصيحت‌
وامانده‌
و نوميدانه بركنار شده‌
جمع قليل مطمئنّه‌4
در قريه‌هاي كوچك و كمياب‌
در انزواي حيرت‌
تنها و غمزده‌
به انتظار بازگشت‌
به انتظار دعوت ربّاني‌
روزگار مي‌گذرانند
q
گردنكشان‌
شكنجه‌گران‌
زندانسازان‌
جنگ‌افروزان‌
در هر مقام و آيين
به نسلهاي رهرو تقليد
آموختند
چگونه در شكار هستي مردم‌
ماهر شوند
و مرگ كور را
چگونه در زير چرخهاي قساوت‌
نمايش دهند
q
آنان كه
فن دوگانه انديشي را
به ذهنها
تعليم داده‌اند
آنان كه در زمان مسيح
خصم صريح او بودند
و يا
برخي كه نام آيين‌اش را
به زشتكاري خود
آلودند
بايد بدانند
دانشوران الهي‌
اين آورندگان كتابهاي خرد
علم و پيام و حكمت را
از خالق عليم و حكيم‌
هديه گرفتند5
آنان بايد بدانند
نفرين جمله رسولان را
بيزاري مسيح را
دشنام صلح‌جويان جهان را
براي ابد
از آن خود كرده‌اند
q
آنان بايد بدانند
خرد هماره‌
در مقابله با جهل است‌

طاهره صفّارزاده‌
شهريور 85

 

طاهره صفار زاده


____

 

____________________
1. نفس غريزي كه امر به اعمال ناشايست مي‌دهد، سوره يوسف آيه 53 .
2. سوره صف‌ّ آيه 6 .
3. نفس ملامتگر، سوره قيامت آيه 2.
4. روح انسان كامل‌، سوره فجر آيه 27 .
5. سوره انعام آيه 89.

برچسب ها : ,

موضوع : پيامی برای پاپ‌, | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مِه در لندن‌

 

 

 


مِه در لندن بومي‌ست‌
غربت در من‌
در زمستان توريست اول مه را مي‌بيند
و بعد
باغ‌وحش‌
و برج لندن‌
غروب‌ها وقتي به اطاقم در الزكورت برمي‌گردم‌
جاده‌ي مخدّر مِه‌
حافظه‌ي قدم‌هايم را مخدوش مي‌كند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي‌زنم‌
كه با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي‌
اسم مرا غلط تلفظ مي‌كنند



لندني‌ها با مِه مي‌زيند
و با آفتاب عشق مي‌ورزند
يك روز كه روي سكّوي مترو قدم مي‌زني‌
با انتظار "خط كمربندي‌" در چشمانت‌
مردم را مي‌شنوي به هم مي‌گويند
«چه روز آفتابي قشنگي‌، اينطور نيست‌؟»
تو به طرف بالا نگاه مي‌كني و مي‌بيني‌
سقف دارد روي سرت فشار مي‌آورد

 

طاهره صفار زاده

برچسب ها : ,

موضوع : مِه در لندن‌, | بازديد : 422

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شیرها که با توپ نقره ای بازی می کنند

 

 

 


هر شب مرا بيدار مي‌كنند
شيرهاي سنگي جلو عمارت را مي‌گويم‌
من گذرگاه توپ‌هاي سنگي هستم‌
توپ‌هاشان رنگ نقره دارد
و نفس‌هاشان هُرم غريو
من از پنجه‌هاشان مي‌ترسم‌
پنجه‌هاشان كه توپ‌ها را پرتاب مي‌كنند
سرم روي سينه‌ام به منتهاي ترديد رسيده‌ست‌
كدام نسيم نمناكي گرم پوستم را خواهد سترد
دكترها دوباره مي‌پرسند
در روز به چه چيز فكر مي‌كردي‌



اما شيرها
حرف من اينست‌
نيازي نيست اينسان خشمگين نگاه كنند
و يا اعتنايي به من داشته باشند
من كه هر شب پاورچين
به بستن پنجره‌هاي اطاقم مي‌روم‌
و در خانه را
با قيد احتياط به قفل مي‌آرايم‌

 

 

طاهره صفار زاده

برچسب ها : ,

موضوع : شیرها , | بازديد : 413

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سپيدی صدای سياه‌

 

 

 

صداي ناب اذان مي‌آيد
صداي خوب بلال‌



صداي آن حبشي‌
آن سياه‌
چون صاعقه‌
بر بام شرك و جهل فرو مي‌بارد
دنبال لااله‌
دولت اِلاّاللّه است‌
اَللّه‌ُ اكبر از همه سو مي‌آيد
بلال‌
در جوار رسول (ص‌) آمده‌
هم در جوار او
صُهيب سر زده از روم‌
سلمان‌
فرارسيده از فارس‌
تا انزواي رنگ‌
نهاد يكرنگي باشد



و در مراسم يكرنگي‌ها
كلام ناب اذان را
همراه با خزانه‌ي بيت‌المال‌
به آن سياه‌
كه پرونده‌اش سپيد بود سپردند
كه برترين انسان‌
انسان رهرو تقواست‌1



سپيد چشمان‌2
در ظلمت تجاوز و ظلم‌اند
نور از صفات صاحب نور است‌3
كه رنگ و پوست ندارد
كه جان و جوهر هستي است‌
اين صاحبان پوست‌
در فقر و فاقه‌ي بي‌مغزي‌
دل‌هايشان‌
رنگ كبودي گرفته است‌



معبود شوم رنگ‌پرستان‌
چونان سپيدي آن پنبه‌ست‌
كه مرده‌شوران‌
در گوش مردگان بگذارند
ژوهانسبورگ‌
اينك بايد
آن پنبه را
در گوش برخي از ساكنان خود بسپارد
كه از عذاب شنيدن رها شوند



در عصر بربريّت سوداگران علم‌
اينك دوباره‌
از هر كرانه‌
صداي ناب اذان مي‌آيد
صداي خوب بلال‌
سپيد در جوار سياه‌
جهان به سوي نمازي عظيم مي‌آيد

خرداد 65

طاهره صفار زاده
___________

 

________
1- سوره حجرات / آيه 13
2- سپيد چشم‌: زشت‌، بي‌حيا
3- سوره نور / آيه 35

برچسب ها : ,

موضوع : سپيدی صدای سياه‌, | بازديد : 385

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سفر عاشقانه‌

 

 

 

سُپور صبح مرا ديد
كه گيسوان درهم و خيسم را
ز پلكان رود مي‌آوردم‌
سپيده ناپيدا بود



دوباره آمده‌ام‌
از انتهاي درّه‌ي سيب‌
و پلّكان رفته‌ي رود
و نفس پرسه‌زدن اينست‌
رفتن‌
گشتن‌
برگشتن‌
ديدن‌
دوباره ديدن‌
رفتن به راه مي‌پيوندد
ماندن به ركود
در كوچه‌هاي اوّل حركت‌
دست قديم عادل را
بر شانه‌ي چپ خود ديدم‌
و بوسيدم‌
و عطر بوسه مرا در پي خواهد برد



سپور صبح مرا ديد
كه نامه را به مالك مي‌بردم‌
سلام گفتم‌
گفت سلام‌
سلام بر هواي گرفته‌
سلام بر سپيده‌ي ناپيدا
سلام بر حوادث نامعلوم‌
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش‌
سراغ خانه‌ي مالك مي‌رفتم‌
به كوچه‌هاي ثابت دلتنگي برخوردم‌
خاك ستاره دامنگير
صداي يورتمه مي‌آمد
صداي زمزمه‌ي ميراب‌
صداي تَبَّت يَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
نبردند



من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف بيداري هستم‌
تصرّف عدواني را رايج كردند
تصرّف عدواني‌
سرنوشت خانه‌ي ما بود
سرنوشت ساكنان نجيب‌
فاتح كه كوه نور به موزه مي‌آورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه‌
سپردم كه شب به خير بگويند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خير بايد گفت‌
به او
به مادر من‌
زني كه پيرهنش رنگ‌هاي خرّم داشت‌
من از سپيد و صورتي و آبي‌
آميختن را دوست مي‌دارم‌
رنگ بي‌رنگي‌
رنگ كامل مرگ‌



درخت‌ها زردند
عجيب نيست‌
فصل بهارست‌
در اصفهان درخت كجي ديدم‌
كه سبز و رويان بود
كنار تپّه‌ي افغان‌
من و تو يك مليون‌
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمده‌ايم‌
و مي‌خواهيم به يادگار
عكس بگيريم‌
بر روي تپّه‌اي كه بر آن مرديم‌
من اهل مذهب پرسشكارانم‌
اسكندر گرفت‌
يا تو تقديم كردي‌
خريدار خريد
يا تو فروختي‌
در جستجوي كفش آبي بودم‌
كفّاش قهوه‌يي آورد و سبز فروخت‌
نوروز كفش نويي بايد داشت‌
نوروز برف غريبي مي‌باريد
در هفت سين باستاني‌
سرخاب را ديدم كه هلهله مي‌كرد
و سين قرمز سر ساكت بود
اي بانوان شهر
گلويتان هرگز از عشق بارور نشده‌ست‌
و گرنه سرخاب را به اشك مي‌آلوديد
و سين ساكت سر را سلام مي‌گفتيد
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش‌



در اين سكوت مرئي‌
آن ساعت بزرگ نامرئي‌
با ضربه‌هاي مرموزش‌
شعر مرا به كار مي‌خواند
من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف نامرئي هستم‌
فريادهاي لفظي‌
تنبور قوم لوط است‌
پرواز آفتاب لب بام است‌
مقصد به گم شدن و تاريكي دارد
شاعر بايد شاعر به واقعه‌ي هستي باشد
و نبض واقعه‌ي هستي باشد
وقتي كه از نماي فاخر شعرت‌
به خويش مي‌بالي‌
آيا ارج تشبيه را درمي‌يابي‌
آيا دست تو هم‌
همچون دست الفاظ
به سوي بلندي‌
به سوي نور
به سوي نيروانا هست‌



سال گذشته‌
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض هاي بزرگ‌
نبض هاي شاعر
در اين هواي افيوني چه مي‌گذرد
تويي كه مي‌گذري در من‌
منم كه مي‌گذرم در تو
غمي كه از فراز تمنّاي جسم مي‌گذرد
و جسم را رايج كردند
كمبود شوق‌
كمبود سربلندي را رايج كردند
كمبود گوشت‌
كمبود كاغذ
كمبود آدم‌
مردان روزنامه‌
وقت وفور كاغذ هم‌
مكتوب روشني ننوشتيد
ديكته نوشتيد
سرمشق بد نوشتيد



مغول شمايل شب را داشت‌
شب رنگ سوگواران است‌
مكتوب سوگوار
تاريخ نسل خام پلوخواري است‌
كه آمدن و رفتنش‌
مثل خنده‌ي ديوانگان‌
بدون سبب‌
و بيهوده‌ست‌
و زندگاني‌اش‌
خزه را مي‌ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌
آيا انسان قبيله‌اي‌ست‌
كه در تصوّر خوردن مي‌كوچد
آيا حديث معده‌ي لبريز
لب‌هاي دوخته‌
و حنجره‌ي خاموش‌
ربط و اشاره‌اي
به مبحث "بودن‌" دارد



سپور را گفتم‌
خبر چه داري‌
گفت زباله‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
چكار دارم‌
كوتوله‌ها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و يا چرا نمي‌شنوند
صداي پاي كسي را
كه از افق برمي‌گردد
و برمي‌گردد به افق‌
من اهل مذهب بيدارانم‌
و خانه‌ام دوسوي خياباني‌ست‌
كه مردم عايق‌
در آن گذر دارند
صداي هق هقي از دوردست مي‌آيد
چطور اينهمه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور

تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
و اين صدا
كه از بضاعت سلسله‌ي صوتي بيرون است‌
راهي در رگ‌هايم دارد
به راه بايد رفت‌
بيهوده ايستاده‌ام‌
و بلوچ را
خيره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف مي‌چرد
سه وعده نماز مي‌خواند
اي شاهدي كه گيسوانت به بوي شير آميخته است‌
آيا روزي‌
تو هم‌
به كينه‌
به شكل ديگر عشق‌
خواهي پرداخت‌
و عشق من به خاك اسيري‌ست‌
كه صورت يوسف دارد
و صبر ايّوب‌



در باغ كودكي‌
وقتي كه باد مي‌آمد
و سيب مي‌افتاد
داور هميشه دانه‌ي اوّل را
به خواهر كوچكتر مي‌داد
نبض مرا بگير
همهمه‌ي بودن دارد
و اشتياق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاريخ انفجار عدالت را
تاريخ هم به ياد ندارد
امّا آيا ظلم بالسّويه‌
يگانه چهره‌ي عدل است‌



لب هاي دوخته‌
ديشب را
چون هر شب‌
يا رب‌ّ كردند
بر بورياي مسجد بيداران‌
جايي براي خفتن نيست‌
مردان ذرّه‌بيني‌
اين جِرم‌هاي خودي‌
خانوادگي‌
حتي به بطن روسپيان حمله مي‌برند
شايد ابراهيمي
در آستانه‌ي بيداري باشد
روز دوشنبه‌ي بيداران بود
روزي كه كِتف هاي روشن او را ديدم‌
آن مُهر را ديدم‌
آن كِتف هاي مُهر شده را ديدم‌
آن مست عشق الهي را ديدم‌
در منتهاي خلوت تاكستان‌
از خوشه‌هاي مرده‌ي رَز پرسيدم‌
در تشنگي به جاي آب چه خورديد
خون روباه مگر خورديد
كه اين مستان ظاهري‌
اينگونه چاپلوس و حيله‌گرند
و مي‌
بهانه‌ي مسمومي‌ست‌
كه بزم‌هاي تجاري را
آباد مي‌كند



هرجا كه مي‌روي در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرنده‌ي راوي مي‌گفت‌
بهشت شَدّاد
وقتي تمام شود
كارش تمام خواهد شد



بانگ حراج از همه سو مي‌آيد
در چار فصل اين مغازه حراج است‌
حراج واقعي‌
جنس
خوب‌
قيمت
نازل‌
يَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بيكاران‌
هر هفت روز هفته حراج است‌
حتي به شنبه شكر فراغت نداده‌اند
آيا هميشه هوده‌ي دست ناظر
اين بوده است‌
كه خميازه را بپوشاند
آيا دوباره هوده‌ي شب
اين خواهد بود
كه خورشيد تقلّبي شرق را بدام بيندازد
تا پاي شهر مقصد
پاي هزار شهرك را بايد بوسيد
وقتي كه باد نمي‌آيد
پاروي بيشتري بايد زد
بر آشناب‌1
برازنده نيست
جان كندن در آب‌
آن رود دل گرفته و مغبون را ديدم‌
رودي كه آشناب را در خود مي‌بُرد
اما دلتنگي مرا
كه سنگ حجيمي است‌
با خود نمي‌بَرَد



در پاي بيستون‌
پيكره را ديدم‌
كولي بليط فروش را ديدم‌
دستي كه پيكره را بالا برد
دستي كه پيكره را پائين خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپايه را مي‌مانم‌
تا قلّه‌هاي دورتري بايد رفت‌
اگر طعام نباشد
هوا كه هست‌
اين كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن‌
در كوهپايه نيز ندايي هست‌
آوازي هست‌
چوپاني هست‌
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّت‌ها
شب شهادت گل‌هاي پارس‌
اي عاشقان خط و شعر و زبان پارسي‌
ماندانه شاهد بود كه‌
مرد بزم و بطالت بوديد
مرد جشن و جشنواره بوديد
و زخم‌هاي جان من از
جشن‌هاي آتيلاست‌



به نامه گفتم‌
اي والا
برخيز
پرواز كن‌
پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران‌
كه نيم ديگرشان جُبن است‌
نياز است‌
آنان تو را به عمد غلط مي‌خوانند
شكل نهفته‌ي گل‌
دانه‌ست‌
شكل نهفته‌ي ترس‌
نياز
گيرم تمام پنجره‌ها را بگشايند
گيرم تمام درها را بگشايند
اي بنده‌ي خميده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهيانه‌
ساليانه‌
جاودانه‌
آيا تو قامتي براي نشان دادن داري‌
و صدايي براي آواز خواندن‌
سرك كشيدن كوتاهان از بلندي ديوار
چندين قامت كم دارد



فرمانده از اشاره‌ي فرمان فارغ نيست‌
هميشه رسم همين بوده‌ست‌
امّا رهرو كسي ست‌
كه در فصول شبانه‌
و در ظهور نئون‌هاي رنگ‌
آفتاب را مي‌پيمايد
وقتي در آفتاب قدم برمي‌داري‌
با آفتاب‌
سايه‌ي تو
زاويه‌ي قائم مي‌سازد
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او"
و همّت انسان بايد بود
انسان مؤمن‌
انسان دلشكسته كه نيك مي‌داند
در سنگسارهاي جهاني
الطاف اين و آن‌
سنگرهاي شيشه‌يي‌
و چترهاي كاغذي فاني هستند
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او" بايد بود
در زاويه‌
درويش انتصابي هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نيست‌
گفتم كه عارفان وارسته‌
گويي به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه‌
اِلاّ بر سلام فروش‌



از آفتاب آنگونه روشنم‌
كه هرگاه عطسه‌اي بزنم‌
هزار تپّه‌ي خاكي را
از چشم‌هاي باز
ولي نابينا
بيرون خواهم راند
كدام روح من اينك در راه است‌
روح جنگلي‌
روح عارف‌
اين هر دو از هم‌اند
اين هر دو در هم‌اند
آنسان كه اختيار در جبر
و جبر در اختيار
وقتي كه جان عاشق‌
چون پاي حق‌
از همه‌ي گليم‌ها فراتر مي‌رود
جبر مكان‌
با پاي اختيار مي‌آميزد
از آفتاب مي‌گفتم‌
در سايه نيز روشني بسياري‌ست‌
از خنده‌هاي تاريخي‌
قامت دقيانوس است‌
كه از گذشتن سايه‌ي يك گربه بر لب بام‌
بر خود لرزيد
و يارانش بَدَل به يار غار شدند



به رهگذر دوباره رسيدم‌
گفتم نشاني تو غلط بود
كدام مالك را گفتي‌
مالك اَشتَر را گفتم‌
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است‌
نزد عوام‌
عشق‌
مرغ شبان فريب است‌
دور مي‌شوي‌
نزديك مي‌شود
نزديك مي‌شوي‌
دور مي‌شود
و من به راه
و راه به من
يگانه‌ترين هستيم‌
و من هميشه در راهم‌
و چشم‌هاي عاشق من‌
هميشه رنگ رسيدن دارند
سپور صبح مرا خواهد ديد
كه باز پرسه‌زنان خواهم رفت‌
زمستان 53
___________

طاهره صفار زاده

_____
1- شناگر و مخفّف آشناي آب‌

برچسب ها : ,

موضوع : سفر عاشقانه‌, | بازديد : 408

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سفر عاشقانه‌

 

 

 

سُپور صبح مرا ديد
كه گيسوان درهم و خيسم را
ز پلكان رود مي‌آوردم‌
سپيده ناپيدا بود



دوباره آمده‌ام‌
از انتهاي درّه‌ي سيب‌
و پلّكان رفته‌ي رود
و نفس پرسه‌زدن اينست‌
رفتن‌
گشتن‌
برگشتن‌
ديدن‌
دوباره ديدن‌
رفتن به راه مي‌پيوندد
ماندن به ركود
در كوچه‌هاي اوّل حركت‌
دست قديم عادل را
بر شانه‌ي چپ خود ديدم‌
و بوسيدم‌
و عطر بوسه مرا در پي خواهد برد



سپور صبح مرا ديد
كه نامه را به مالك مي‌بردم‌
سلام گفتم‌
گفت سلام‌
سلام بر هواي گرفته‌
سلام بر سپيده‌ي ناپيدا
سلام بر حوادث نامعلوم‌
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش‌
سراغ خانه‌ي مالك مي‌رفتم‌
به كوچه‌هاي ثابت دلتنگي برخوردم‌
خاك ستاره دامنگير
صداي يورتمه مي‌آمد
صداي زمزمه‌ي ميراب‌
صداي تَبَّت يَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
نبردند



من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف بيداري هستم‌
تصرّف عدواني را رايج كردند
تصرّف عدواني‌
سرنوشت خانه‌ي ما بود
سرنوشت ساكنان نجيب‌
فاتح كه كوه نور به موزه مي‌آورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه‌
سپردم كه شب به خير بگويند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خير بايد گفت‌
به او
به مادر من‌
زني كه پيرهنش رنگ‌هاي خرّم داشت‌
من از سپيد و صورتي و آبي‌
آميختن را دوست مي‌دارم‌
رنگ بي‌رنگي‌
رنگ كامل مرگ‌



درخت‌ها زردند
عجيب نيست‌
فصل بهارست‌
در اصفهان درخت كجي ديدم‌
كه سبز و رويان بود
كنار تپّه‌ي افغان‌
من و تو يك مليون‌
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمده‌ايم‌
و مي‌خواهيم به يادگار
عكس بگيريم‌
بر روي تپّه‌اي كه بر آن مرديم‌
من اهل مذهب پرسشكارانم‌
اسكندر گرفت‌
يا تو تقديم كردي‌
خريدار خريد
يا تو فروختي‌
در جستجوي كفش آبي بودم‌
كفّاش قهوه‌يي آورد و سبز فروخت‌
نوروز كفش نويي بايد داشت‌
نوروز برف غريبي مي‌باريد
در هفت سين باستاني‌
سرخاب را ديدم كه هلهله مي‌كرد
و سين قرمز سر ساكت بود
اي بانوان شهر
گلويتان هرگز از عشق بارور نشده‌ست‌
و گرنه سرخاب را به اشك مي‌آلوديد
و سين ساكت سر را سلام مي‌گفتيد
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش‌



در اين سكوت مرئي‌
آن ساعت بزرگ نامرئي‌
با ضربه‌هاي مرموزش‌
شعر مرا به كار مي‌خواند
من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف نامرئي هستم‌
فريادهاي لفظي‌
تنبور قوم لوط است‌
پرواز آفتاب لب بام است‌
مقصد به گم شدن و تاريكي دارد
شاعر بايد شاعر به واقعه‌ي هستي باشد
و نبض واقعه‌ي هستي باشد
وقتي كه از نماي فاخر شعرت‌
به خويش مي‌بالي‌
آيا ارج تشبيه را درمي‌يابي‌
آيا دست تو هم‌
همچون دست الفاظ
به سوي بلندي‌
به سوي نور
به سوي نيروانا هست‌



سال گذشته‌
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض هاي بزرگ‌
نبض هاي شاعر
در اين هواي افيوني چه مي‌گذرد
تويي كه مي‌گذري در من‌
منم كه مي‌گذرم در تو
غمي كه از فراز تمنّاي جسم مي‌گذرد
و جسم را رايج كردند
كمبود شوق‌
كمبود سربلندي را رايج كردند
كمبود گوشت‌
كمبود كاغذ
كمبود آدم‌
مردان روزنامه‌
وقت وفور كاغذ هم‌
مكتوب روشني ننوشتيد
ديكته نوشتيد
سرمشق بد نوشتيد



مغول شمايل شب را داشت‌
شب رنگ سوگواران است‌
مكتوب سوگوار
تاريخ نسل خام پلوخواري است‌
كه آمدن و رفتنش‌
مثل خنده‌ي ديوانگان‌
بدون سبب‌
و بيهوده‌ست‌
و زندگاني‌اش‌
خزه را مي‌ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌
آيا انسان قبيله‌اي‌ست‌
كه در تصوّر خوردن مي‌كوچد
آيا حديث معده‌ي لبريز
لب‌هاي دوخته‌
و حنجره‌ي خاموش‌
ربط و اشاره‌اي
به مبحث "بودن‌" دارد



سپور را گفتم‌
خبر چه داري‌
گفت زباله‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
چكار دارم‌
كوتوله‌ها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و يا چرا نمي‌شنوند
صداي پاي كسي را
كه از افق برمي‌گردد
و برمي‌گردد به افق‌
من اهل مذهب بيدارانم‌
و خانه‌ام دوسوي خياباني‌ست‌
كه مردم عايق‌
در آن گذر دارند
صداي هق هقي از دوردست مي‌آيد
چطور اينهمه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور

تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
و اين صدا
كه از بضاعت سلسله‌ي صوتي بيرون است‌
راهي در رگ‌هايم دارد
به راه بايد رفت‌
بيهوده ايستاده‌ام‌
و بلوچ را
خيره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف مي‌چرد
سه وعده نماز مي‌خواند
اي شاهدي كه گيسوانت به بوي شير آميخته است‌
آيا روزي‌
تو هم‌
به كينه‌
به شكل ديگر عشق‌
خواهي پرداخت‌
و عشق من به خاك اسيري‌ست‌
كه صورت يوسف دارد
و صبر ايّوب‌



در باغ كودكي‌
وقتي كه باد مي‌آمد
و سيب مي‌افتاد
داور هميشه دانه‌ي اوّل را
به خواهر كوچكتر مي‌داد
نبض مرا بگير
همهمه‌ي بودن دارد
و اشتياق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاريخ انفجار عدالت را
تاريخ هم به ياد ندارد
امّا آيا ظلم بالسّويه‌
يگانه چهره‌ي عدل است‌



لب هاي دوخته‌
ديشب را
چون هر شب‌
يا رب‌ّ كردند
بر بورياي مسجد بيداران‌
جايي براي خفتن نيست‌
مردان ذرّه‌بيني‌
اين جِرم‌هاي خودي‌
خانوادگي‌
حتي به بطن روسپيان حمله مي‌برند
شايد ابراهيمي
در آستانه‌ي بيداري باشد
روز دوشنبه‌ي بيداران بود
روزي كه كِتف هاي روشن او را ديدم‌
آن مُهر را ديدم‌
آن كِتف هاي مُهر شده را ديدم‌
آن مست عشق الهي را ديدم‌
در منتهاي خلوت تاكستان‌
از خوشه‌هاي مرده‌ي رَز پرسيدم‌
در تشنگي به جاي آب چه خورديد
خون روباه مگر خورديد
كه اين مستان ظاهري‌
اينگونه چاپلوس و حيله‌گرند
و مي‌
بهانه‌ي مسمومي‌ست‌
كه بزم‌هاي تجاري را
آباد مي‌كند



هرجا كه مي‌روي در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرنده‌ي راوي مي‌گفت‌
بهشت شَدّاد
وقتي تمام شود
كارش تمام خواهد شد



بانگ حراج از همه سو مي‌آيد
در چار فصل اين مغازه حراج است‌
حراج واقعي‌
جنس
خوب‌
قيمت
نازل‌
يَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بيكاران‌
هر هفت روز هفته حراج است‌
حتي به شنبه شكر فراغت نداده‌اند
آيا هميشه هوده‌ي دست ناظر
اين بوده است‌
كه خميازه را بپوشاند
آيا دوباره هوده‌ي شب
اين خواهد بود
كه خورشيد تقلّبي شرق را بدام بيندازد
تا پاي شهر مقصد
پاي هزار شهرك را بايد بوسيد
وقتي كه باد نمي‌آيد
پاروي بيشتري بايد زد
بر آشناب‌1
برازنده نيست
جان كندن در آب‌
آن رود دل گرفته و مغبون را ديدم‌
رودي كه آشناب را در خود مي‌بُرد
اما دلتنگي مرا
كه سنگ حجيمي است‌
با خود نمي‌بَرَد



در پاي بيستون‌
پيكره را ديدم‌
كولي بليط فروش را ديدم‌
دستي كه پيكره را بالا برد
دستي كه پيكره را پائين خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپايه را مي‌مانم‌
تا قلّه‌هاي دورتري بايد رفت‌
اگر طعام نباشد
هوا كه هست‌
اين كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن‌
در كوهپايه نيز ندايي هست‌
آوازي هست‌
چوپاني هست‌
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّت‌ها
شب شهادت گل‌هاي پارس‌
اي عاشقان خط و شعر و زبان پارسي‌
ماندانه شاهد بود كه‌
مرد بزم و بطالت بوديد
مرد جشن و جشنواره بوديد
و زخم‌هاي جان من از
جشن‌هاي آتيلاست‌



به نامه گفتم‌
اي والا
برخيز
پرواز كن‌
پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران‌
كه نيم ديگرشان جُبن است‌
نياز است‌
آنان تو را به عمد غلط مي‌خوانند
شكل نهفته‌ي گل‌
دانه‌ست‌
شكل نهفته‌ي ترس‌
نياز
گيرم تمام پنجره‌ها را بگشايند
گيرم تمام درها را بگشايند
اي بنده‌ي خميده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهيانه‌
ساليانه‌
جاودانه‌
آيا تو قامتي براي نشان دادن داري‌
و صدايي براي آواز خواندن‌
سرك كشيدن كوتاهان از بلندي ديوار
چندين قامت كم دارد



فرمانده از اشاره‌ي فرمان فارغ نيست‌
هميشه رسم همين بوده‌ست‌
امّا رهرو كسي ست‌
كه در فصول شبانه‌
و در ظهور نئون‌هاي رنگ‌
آفتاب را مي‌پيمايد
وقتي در آفتاب قدم برمي‌داري‌
با آفتاب‌
سايه‌ي تو
زاويه‌ي قائم مي‌سازد
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او"
و همّت انسان بايد بود
انسان مؤمن‌
انسان دلشكسته كه نيك مي‌داند
در سنگسارهاي جهاني
الطاف اين و آن‌
سنگرهاي شيشه‌يي‌
و چترهاي كاغذي فاني هستند
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او" بايد بود
در زاويه‌
درويش انتصابي هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نيست‌
گفتم كه عارفان وارسته‌
گويي به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه‌
اِلاّ بر سلام فروش‌



از آفتاب آنگونه روشنم‌
كه هرگاه عطسه‌اي بزنم‌
هزار تپّه‌ي خاكي را
از چشم‌هاي باز
ولي نابينا
بيرون خواهم راند
كدام روح من اينك در راه است‌
روح جنگلي‌
روح عارف‌
اين هر دو از هم‌اند
اين هر دو در هم‌اند
آنسان كه اختيار در جبر
و جبر در اختيار
وقتي كه جان عاشق‌
چون پاي حق‌
از همه‌ي گليم‌ها فراتر مي‌رود
جبر مكان‌
با پاي اختيار مي‌آميزد
از آفتاب مي‌گفتم‌
در سايه نيز روشني بسياري‌ست‌
از خنده‌هاي تاريخي‌
قامت دقيانوس است‌
كه از گذشتن سايه‌ي يك گربه بر لب بام‌
بر خود لرزيد
و يارانش بَدَل به يار غار شدند



به رهگذر دوباره رسيدم‌
گفتم نشاني تو غلط بود
كدام مالك را گفتي‌
مالك اَشتَر را گفتم‌
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است‌
نزد عوام‌
عشق‌
مرغ شبان فريب است‌
دور مي‌شوي‌
نزديك مي‌شود
نزديك مي‌شوي‌
دور مي‌شود
و من به راه
و راه به من
يگانه‌ترين هستيم‌
و من هميشه در راهم‌
و چشم‌هاي عاشق من‌
هميشه رنگ رسيدن دارند
سپور صبح مرا خواهد ديد
كه باز پرسه‌زنان خواهم رفت‌
زمستان 53
___________

طاهره صفار زاده

_____
1- شناگر و مخفّف آشناي آب‌

برچسب ها : ,

موضوع : سفر عاشقانه‌, | بازديد : 424

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سبزه

 

 

 

آن سبزه‌
كز ضخامت سيمان گذشت‌
و قشر سنگي را
در كوچه‌ي شبانه‌ي بابُل‌
تا منتهاي پرده‌ي بودن‌
شكافت‌
آن سبزه زندگاني بود



آن سبزه زندگاني بود
و پاي باطل تو
آن پاي بويناك‌
با چكمه‌هاي كور
آن سبزه را شكست‌
آن سبزه‌
رويش آزادي‌
آن سبزه‌
آزادي بود

 

 

طاهره صفار زاده

برچسب ها : ,

موضوع : سبزه, | بازديد : 432

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

روشنگران

 

 

 


درياب‌
لحظه‌هاي هدايت را
دريـــاب‌
هنگام اتّصال به درياي معرفت‌
جان تو بندري ست‌
جاي ورود نور
جاي صدور نور



اين بلع نور
اين جذب نور
بايد عصاره شود
نيرو شود
حركت شود
به راه به پيوندد
و گرنه‌
پرورش تــن‌
و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ي خصيم خواهد شد



هنگام وصل‌
وصلي به برق‌
فكر تو روشن است‌
روشنفكري‌
كليد را
با دست سهو پائين مزن‌
اين برق مصرفي‌
از مصارف خوب است‌
بر جثّه‌ي هزينه نمي‌افزايد
در كند و كاوها
دنبال آن جرقّه‌ي فطرت‌
دنبال آن ستاره‌ي مكتوم‌
دنبال وصل باش‌
روشنگران راه‌
هم "صادق‌"اند و هم عالِم‌
هم "باقر1" اند و هم عابد
هم "قائم‌"اند و هم ساجد
كليد دانش ناپيداها
به امر خالق يكتا
در اختيار دانش آنهاست‌
ناســوت‌
رخت به لاهوت مي‌كشد
لاهــوت‌
جاذب ناسوت است



اين ماهواره و طيّاره‌
ما را فراز بام تحيّر كشانده‌اند
در اين شگفتي‌
در اين شكست فاصله مقصد كجاست‌
با علم ظاهري‌
از استخوان خرد و شكسته‌
اعمال دست و پا
از قلب ايستاده‌
حركت زنــده‌
از چشم رو به كوري‌
هنر "خواندن‌"
سر مي‌زند
اين اهل فن‌
اين پيچ و مهره‌هاي معجزه‌گر
چون باغ و چون شكوفه‌
مخلوق دلرباي خداوندند
دل را
به شكر و شگفتي واميدارند
اما مسير حركت نيرو
بسوي مقصد اصلي بايد باشد
مقصد اساس رابطه بايد باشد
تا جسم درخور هستي‌
تا ذهن لايق حرمت باشد
و گرنه پرورش تن‌
و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ي خصيم خواهد شد2



هنگام اتّصال‌ِ به درياي معرفت‌
جان تو بندري ست‌
جاي ورود نور
جاي صدور نور
درياب لحظه‌هاي هدايت را
درياب‌
دي‌ماه 65

 

طاهره صفار زاده
_____________________
1- باقرالعلوم‌: شارح و روشنگر علوم‌
2- سوره ياسين / آيه 76

برچسب ها : ,

موضوع : روشنگران, | بازديد : 304

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رهرو تنها

 

 


در عصر ما
خرد
به رهروي تنها مي‌ماند
مبهوت همهمه‌ي ماشين‌ها
خياباني از شب‌
رانندگاني از تبار شتاب‌
در مسابقه‌اي پوچ‌
به سوي مقصد هيچ‌
چنان به سرعت مي‌رانند
كه جان خرد را
در معرض خطر نمي‌بينند
آنها به دامگاه تصادف مي‌افتند
در بودن و نبودنشان‌
حرفي نيست‌
خرد
اسير تصادف نمي‌شود
آنها كه از كنار خرد
رد شدند
بي‌ملاحظه‌ي آن‌
با بوق و با شتاب‌
بهم رسيدند
امّا در مرگ غير لازم‌
آنها بهم رسيدند
امّا در نابودي‌
ارديبهشت‌ماه 80

 

 

طاهره صفار زاده

برچسب ها : ,

موضوع : رهرو تنها, | بازديد : 385

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد